راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

دلتنگي

                 سلام سلام ما اومديم             حالا كه اومديم نمي خوام راجب مريضي و بيماري براتون بنويسم ولي چه كنم راميلاي نازم حدود 3 تا 4 روز سرما خوردگي پيدا كرده اون هم از نوع شديد طوري كه چشماش خيلي كوچولو و زيرشون هم قرمز شده آب ريزش بيني هم كه بماند قربونش برم هي عطسه ميكنه و آب ريزش هم كه دست از سرش بر نمي داره، اون هم كه اصلاً خوشش نمياد مي زنه زير گريه از يك طرف ديگه هم پاهاش سوخته حسابي وقتي ازش مي پرسم كه كجات درد مي كنه اشاره ميكنه به پاهاش بعد به سرش و بعد هم به بينيش . از ي...
26 بهمن 1390

گردش چند روزه

     اين روزها حسابي به ما خوش گذشت و بعد از اين همه شلوغي و درس و كتاب و كار، اين چند روز يه جورايي ميشه گفت مرخصي و تفريح اجباري بود هر چند شبها دير ميخوابيديم و صبح هم زود بيدار ميشديم ولي روي هم رفته خيلي خوش گذشت و خوب بود، روز سه شنبه ما از سر كار برگشتيم خونه و بعد از اينكه غذا رو خورديم و شروع كرديم به مرتب كردن و گردگيري و جارو زدن چون قرار بود مامانا و عمه ندا و عمو نيماي راميلا بيان خونه ما به خاطر همين حسابي خودمون رو مشغول كرديم البته من از روزهاي قبل هم خونه رو جارو زده بودم و هم گردگيري كرده بودم ولي از اونجايي كه خاك دست از سر ما بر نمي داره و ساعتي روي وسايل خونه ميشينه يعني اگه...
8 بهمن 1390

دکتر رفتن رامیلا

  روز شنبه بعد ١/٥ ماه ( یکماه و نیم ) آخر رامیلا رو تونستیم ببریم دکتر که صورتش رو دکتر ببینه و نظرش رو بده از اونجایی که آقای دکتر تشریف برده بودن خارج از کشور , ما روز شنبه بعد از اینکه از سر کار برگشتیم با مطب دکتر تماس گرفتیم و بهمون نوبت ساعت 8:30 شب رو داد ما هم تا کارهامونو انجام دادیم و بعدش راه افتادیم رفتیم مطب نشستیم تا نوبتمون بشه که تقریباً یه 2 ساعتی شد و جاتون خالی رامیلا خانم هم حسابی مطب رو گذاشت روی سرش حسابی همه رو مشغول کردو همه مراجعه کنندگان هم سرگرم شدن حسابی به کارها و حرف زدن رامیلا خندیدن تازه این وسط با یکی و دو تا از مراجعه کنندگان دوست شد و با هم یکمی بازی کردن . خلاصه نوبت ما شد و رفتیم سراغ دکتر رامیلا...
3 بهمن 1390

تولد بابا اتا

  يكي ديگه از مناسبتهاي كه در دي ماه وجود داشتو قبلاً راجبش صحبت كرده بودم ، 25/10/90 تولد همسر عزيزم بود كه گذشت و من نتونستم به خاطر گرفتاريهام بيامو خبر رو بدم و تو وبلاگ پست جديد بزارم .                عزيزم تولدت مبارك انشاءا... كه هزار ساله شي و در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي كنيم.   بابايي اتا جونم تولدت مبارك .                                 دوستت دارم&n...
28 دی 1390

تفريــــــــــح

  ميخوام براي فرشته كوچولوي نازم داستان هاي اين چند روزه رو تعريف كنم كه چه كارهايي انجام داديم و كجاها رفتيم . از اونجا شروع شد كه روز چهارشنبه عمو ميران و خاله لييلا برنامه چيدن كه برن آبادان سمت خونه عمو راميار اينا كه دور هم باشند و از اونجا هم برن هنديجان يكمي تاب بخورن و حال و هوايي عوض كنن بعد به ما خبر دادن كه بياين با ما بريمو دور هم باشيم ولي از اونجايي كه ماماني درس و كلاس داشتو نمي تونست بره گفتم كه نميشه بعد اونها هم كه رفتن، از اونجا هم همه اسرار كه بياينو كلاس جمعه ات رو نرو و ............... خلاصه من هم كه ديدم تو و بابايي حسابي گناه داريدو خسته شديد دلم براتون سوختو گفتم باشه ما هم بريم سمت بچه ها به خاطر...
26 دی 1390

شیرین کاریهای رامیلا خانم

  این روزها خیلی وقت نمیکنم بیام سر بزنم به وبلاگ دخملمو به شما دوستان گلم که همیشه به ما لطف دارید و ما رو خجالت میدید .   امروز اینجا یک بارون خیلی خیلی قشنگی داره میاد که بعضی وقتها نم نم می زنه و بعضی وقتها هم کمی شدت میگره شدید تر میشه آسمون خیلی خیلی قشنگ شده، دلم هم تو این هوا میگیره و هم دلم میخواد برم زیر بارون قدم بزنم، از اینها بگذریم یکمی از دخملم بگم که این روزها خیلی خیلی بازیگوش و شیطونو شیرین زبون شده قربونش برم مثل ضبط سوت عمل میکنه سر چند ثانیه حرفها رو گوش میده چند دقیقه بعد تکرار میکنه . آنا بعضی وقتها به همسرش که بابای بنده باشند میگه مهندس، چند روز پیش که از سر کا...
21 دی 1390

ماجراهای وروجک ما

  جاتون خالی دیروز که تولد 22 ماهگی رامیلا بود خیلی خوش گذشت البته بیشتر به رامیلا چون از صبح که ما بیدار شدیم تا ساعت 3 صبح روز بعد فقط فقط دویدیم، اول از همه بعد از کار رفتیم دنبال رامیلا بعد از اون هم رفتیم خونه که دیگه حدودای ساعت 6 بعد از ظهر بود، بعد چون من یک مقدار خرید داشتم تصمیم گرفته بودم که با آنا بریم خرید که چون دیر وقت بود نشد بعد از رسیدن به خونه همسرم گفت آماده شو که بریم برای خریدایی که داری و ما هم آماده شدیم راهی یعنی فکر کنم زمانی نبرد که رامیلا رو نبرده برگردوندیم سمت خونه آنااینا، ما هم رفتیم سمت شهر برای خرید که به کارهامون برسیم نمی دونید که من چقدر خسته بودم یعنی طوری شده که ...
14 دی 1390

مناسبت های دی ماه

  یک خبر خوب چند روز دیگه یعنی 13/10/90 یه روز مهم برای ما است، تقریباً 2 روز بعدش هم یه مناسبت دیگه ای وجود داره بعد از اون هم دقیقاً 10 روز بعد از تاریخ آخر یعنی 15/10/90 باز هم یه مناسبت مهم وجود داره. این ماه برای ما خیلی خیلی مهم و قشنگه دوستان گلم شما می تونید حدس بزنید که این روزها چه مناسبتی دارن یا خودم بگم ............. ...
10 دی 1390